تبليغاتX
"زنده"گی

"زنده"گی

دست چین های محمدرضا فرحی

"قژ قژ تخت چوبی؛ چای لاهیجانی دم کشیده با هل، نعلبکی گلدار خرمای بم

 پهلو، همه این ها کنار آنانی که خودشان و مصاحبتشان رو دوست داری"م

 آرزوست.....



برچسب‌ها: نوستالژی, شخصی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:14  توسط محمدرضا فرحی  | 

من و مادر دو نفری پای اوو (نرم افزار گفت و گوی صوتی و تصویری). همین لحظاتی پیش. پدر خانه نیست و در غیاب او و نصیحت ها و دلگرمی های همیشگیش، شیطانیم می گیرد و می گویم مامان دیدید آدم گاهی وقت ها حال و حوصله هیچ چیزیی رو نداره و دوست داره فقط اون لحظات تموم شه. از طرفی کار واجب و جدیی هم داره و نمیتونه انجام نده. به نظر شما باید چه کار کنه خب؟ هنوز حرفم تمام نشده که فی البداهه جواب می دهد: "خب کاری نداره که. یه قل هوالله و آیت الکرسی با "توجه" و "توکل" به خدا می خونه و یه لیوان آب سردم می خوره و بعد میبینه که خیلی راحت میشینه سر کارش." شیطانیم می پرد و خجالت زده موضوع را عوض می کنم....


برچسب‌ها: شخصی, روزمره
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 20:55  توسط محمدرضا فرحی  | 

خیلی دوست ندارم کلیشه هایی رو مثل "ما ایرانی ها..." حال می خواهد سه نقطه مزبور یک تحسین ملی گرایانه باشد، یک نقد "جامعه شناسانه"، یا یک گزاره ی نژاد پرستانه ی مثلا آریایی. دورانی داشتیم با بچه ها در سال های آخر دبیرستان و اوایل دانشگاه و دنبال کتاب­هایی از جنس "جامعه­شناسی خودمانی" و "نشت نشا" بودیم که مملو بودند از ردیف کردن نقدهای معمولا درست در زمینه های مختلف تاریخی و علمی و سیاسی و... با زبانی گیرا و دلکش که نوجوانی مثل ما در آن سن رو مملو از شور و هیجان برای اصلاح و پر از احساس فهم دقیق مشکلات عقب ماندگی تاریخی ما ایرانی ها می کردند. حتی یادم است اینقدر پایه بودم که چند تا از نشت نشا را خریدم و به دکتر اردشیر دانشکده ریاضی و دکتر کریمی پور فیزیک و دکتر عارف و دکتر نایبی برق و دکتر علی اکبر صالحی مکانیک دادم تا بخوانند و بعد سرش بحث کنیم. بعد که بحث می کردیم، تعجب می کردم از این که می دیدم به قدر ما تحت تاثیر قرار نگرفتند و امایی که در تکیه کلام همه شان بود را نمی پسندیدم که: "کتاب بسیار خوبی بود درست، اما...." مشخصا دکتر عارف کتاب را وقتی خواند که هنوز سرش خیلی شلوغ بود و از معاونت اولی رییس جمهور خلاص نشده بود و نشد بلافاصله سرش بحث کنیم. چند ماه بعد که فرصتی دست داد که نظرش را بدانیم، او که دستش بیش از بقیه اساتید که نام بردم در کار بود و از دل اجرا به دانشگاه برگشته بود، از قضا بیش از بقیه اما و اگر در کلامش بود و قضیه رشد نیافتگی ما را خیلی پیچیده تر و قابل تامل تر از بیان سلسله وار مشکلات در آن کتاب ها می دید. این در کنار بدبینیش به دولت تازه از راه رسیده باعث شد منِ هیجده نوزده ساله و دوست همراهم خوب نفهمیمش و خیلی سطحی با خود بگوییم که "خب یکی صد و هشتاد درجه متفاوت با خودشان رای آورده و حکمن این حرف ها پوششی است بر ضعف هایی که داشته اند." این روزها هر چه بیشتر آن گفت و گو به خاطرم می آید و با وقایع روز گره می خورد، عارف را بیشتر دوست می دارم.

 خلاصه اینکه نه که بگویم آن کتاب ها فی نفسه بد بودند؛ نه. بل که بد این بود که کلی و نادقیق گویی و بیان حلقه وار و از سر عادت گزاره های تعمیم یافته به خودی خود راهی پیش پا نمی گذارد که هیچ، یاس و یک جور پذیرش ناخودآگاه در جامعه ایجاد می کند و آنچنان قوت غالب جمع های دوستانه و فامیلی هم می شود که توگویی دارند غزل حافظ و سعدی می خوانند.....

الغرض، نتیجه دو بند قبل اینکه تعمیم نمی دهم؛ ولی بر مبنای مشاهدات محدود من و بر اساس تجربه ی زندگی در ایران و اروپا و با روش استقرا، می توانم بگویم که خودمان را نژاد پرست تر از جوامع دیگری که با آن ها سر و کار داشتم یافته ام. منتها بیشتر بودنش من رو آزرده و نگران نمی کند. نژادپرستیی که ما داریم مشکلش فقط گستردگیش نیست، بلکه چند لایه بودنش هم هست. اصولا ما ایرانی ها باهوشیم و آریایی هستیم و کوروش و داریوش و.... یعنی ما خوبیم و بهتریم. قبول؛ خب اگر مبنا این است، پس لابد اروپایی ها و مردمان آمریکای شمالی باید وضعشان خیلی خراب باشد و از نظر مراتب انسانیت(!) پایین تر از بقیه بنی بشر باشند. و حکمن کسانی مثل افغانی ها که سابقه تمدن کهن دارند و اصلا بخشی از ما بوده اند و... اگر هم به پای ما نمی رسند، لااقل مدال درجه دوی انسانیت رو می توانند بگیرند. عرب ها هم به همین منوال برنزی، لوح افتخاری چیزی بهشان میماسد. ولی شوربختانه کاملا برعکس معیار قبلی، نوبت جوامع دیگر که می رسد ناگهان رفاه و قدرت اقتصادی و درآمد سرانه و رنگ پوست و مو و درجه گشادی چشم و ... است که برایمان تعیین می کند که را دوست بداریم و که را نداریم و ملیتش را به سان یک فحش تبدیل کنیم که هر کس را خوش نداریم و تحقیرش را می پسندیم، افغانی خطاب کنیم مثلا.

یادش بخیر؛ یک بار با جمعی از دوستان –همه ایرانی- که تازه همدیگر را شناخته بودیم در فرانسه به یک قهوه خانه تونسی رفتیم. جوانکی سفارش می گرفت و چای و شیرینی و قلیان می آورد. وقتی فهمید ایرانی هستیم خوشحال شد و سعی کرد که باب صحبت را باز کند. عربی را دوست دارم و از بچگی دستور زبانش را وکمتر تکلمش را آموخته بودم. به عربی پاسخش را دادم. گل از گلش شکفت و دقیقه ای ایستاد و گپی کوتاه زد و بعد رفت سفارشمان را آماده کند. در تمام آن مدت، بقیه رفقا صحبتشان را متوقف کرده و با قیافه ای متعجب و در عین حال خشمگین و پر از تاسف به ما دو تا نگاه می کردند. تا جوانک رفت یکی گفت "اَه اَه! تو "تازی" هم بلدی؟ کجا یاد گرفتی اصلا؟ حالم به هم خورد بس که زشت و خشنه زبونشون؛ درست مثل خودشون میمونه." و بقیه سری به نشانه تایید و تاسف تکان دادند. شاید برای اولین بار اونجا بود که تنم مور مور شد و فهمیدم این نژاد پرستی که می گویند چه حسی دارد و چه مزه ای میدهد.

این ادامه دارد.....


برچسب‌ها: نژادپرستی, فرانسه, اجتماعی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:33  توسط محمدرضا فرحی  | 

امروز عصر برای یک کار اداری لازم بود که یک مترجم رسمی مورد تایید دولت اسپانیا پیدا کنم که مدرک فارسی رو برام ترجمه کنه. خیلی مطمئن نبودم که چنین چیزی در اسپانیا وجود داشته باشه و اگه هست، با گوگل کردن پیدا میشه یا نه. بعد یه جستجوی ساده فقط یه نتیجه مرتبط گیر آوردم که یه سایتِ مدت ها به روز نشده بود که نصف لینک هاش کار نمی کرد و طرف هم گویا در مادرید زندگی می کرد. خلاصه موبایل مترجم رو از یه کنج سایت گیر آوردم  و زنگش زدم. صدای جا افتاده ای با لحن رسمی و متین مکالمه رو شروع کرد. خودم هم الان باورم نمیشه که شاید به دودقیقه نرسید که موضوع صحبت از یک مکالمه ی ساده اداری تبدیل شد به صحبت دو رفیق قدیمی که در کافه ای سنتی مشغول گپ و گفتی دوستانه و لذت بخش هستند. عاقله مردی هفتاد ساله بود با اصالتی کرد و رفیق و همراه هوشنگ گلشیری و برخی سیاستمداران امروز و زندان کشیده ی حکومت شاه. جغرافی خوانده بود در جوانی و بعدها برای فوق و دکترایش به اقتصاد کشیده شده بود. سال ها پیش در رادیو بی بی سی کار می کرد و تقریبا بلافاصله بعد از انقلاب در انزوا به اسپانیا آمده بود و شده بود همکار دولت اسپانیا در ترجمه و چه و چه. روشن بود که تنهاست و از خواندن و نوشتنِ بی گفت و گو به فارسی خسته و پر از شوق تکلم. ده دقیقه ای که حرف زدیم اپراتورِ موبایلم، ارتباطمان رو قطع کرد به نشانه ی اعتراض به اینکه اعتبارت تمام شده و اگه میخوای بازم حرف بزنی پول بده. سراغ لپ تاپ رفتم برای شارژ کردن که خودش امان نداد و زنگ زد و نیم ساعت دیگر گپ زدیم. از خاطرات مبارزات و زندانش گفت تا عقاید فکری و سیاسیش و از کتاب ها و مقالاتش تا کمک هایش به ایرانیان و پناهندگان جنگ ایران و عراق در اروپا. ساکت نبودم و از دید خودم و نسل ما به زندگی و تاریخی که نسلش برایمان ساخته اند گفتم تا آنچه دوست دارم در آینده انجام بدم. با هم تاسف خوردیم که چرا چندی پیش که به بارسلونا آمده بود همدیگر را نمی شناختیم که دیداری دست دهد. کم مانده بود که هر دو  یادمان برود ترجمه مدرکم و فوریتش را. خیلی دقیق و با صبری خارج از بیان توضیحم داد که برای پیشبرد کار اداریم دقیقا باید چه کنم و چه نکنم و قول داد ترجمه را یک روزه تمام کند. با سختی و بی میلی و صرفا به خاطر عجله ای که داشتیم مکالمه را تمام کردیم. اینقدر مکالمه مان را دوست داشتم که فقط چون در دانشگاه بودم و برای حفظ آبرو و بر خلاف معمول جیغ و داد نکردم! چرخی زدم در اینترنت و دیدم که کم و بیش همان است که خود گفته بود.

خواستم بگم که اینجور انسان ها رو دوست دارم و اینجور آشنایی های سوررئال رو. آدم اینطوریش خوبه؛ هر چند، کم پیش میاد. دره ای عمیق و پر از سنگلاخ بین سن و عقاید و روحیات او و من فاصله بود و دسترس پذیری و رواداری (تساهل) همه این شکاف رو خیلی راحت بی معنا کرد. به فکر فرو رفتم و مقایسه کردم با بی هم زبانی که با خیلی از نسل خودمان داریم و وسواس و تکلفی که باید در انتخاب واژگان به خرج داد تا بفهمند دقیقا چه را می گویی و چه را نمی گویی. دیگر دیر شده بود و باید می رفتم پی کار اداریم.

 


برچسب‌ها: روزمره, انقلاب, سورئال, گپ و گفت, اسپانیا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 1:45  توسط محمدرضا فرحی  | 

 

هنوز ته مانده ای از شیرینی اسکار جدایی نادر از سیمینِ اصغر مشمول مرور زمان نشده و در کام ما ایرانی ها مانده بود که با تلخی وصال سیمینی دیگر به جلالش تلخ شد. سیمینی که این بار نامش لیلا نبود که واقعا سیمین بود و نقش بازی نمی کرد که می نوشت.

دوستش داشتم زیاد. موقعی که در تولوز زنده گی می کردم مرتبا به یکی از رفقای همسایه که ادبیات می خواند سر می زدم. تفریحم این بود که وقتی او در آشپزخانه مشغول پختن شامی و ناهاری بود روی تختش دراز بکشم و از قفسه کتاب هایش نامه های متقابل سیمین و جلال رو بیرون بکشم و شلخته خوانیش کنم و لذت ببرم از عشقی که از واژگان این دو به هم -و خصوصا از سیمین به جلال- می بارید و یادآور این بود برایم که بی جهت نیست که شیراز رو شهر عشق و شاعری گفته اند و این بانو هم بالاخره ریشه در همان خاک دارد.

نسبت فامیلی دوری داشتیم. جلال در یکی از کتاب هایش -الان خاطرم نیست کدام- از ارتباط صمیمی و رفاقتش با دامادشان که روحانیی از خاندان "دانایی تهرانی" و از نسل قاجارها بوده، می گوید. خودم هم تا چند سال پیش نمی دانستم که آن شخص همان دایی خدا بیامرز مادرم بوده. گمان می کنم دبیرستان بودم که روزی با مادر به قبرستان ابو حسین قم رفتیم و از مزار مادر بزرگ و پدربزرگ و بستگان عبور می کردیم و فاتحه ای بر زبان نثار و یادی هم از آن ها در دل. به مزار زن داییش که رسیدیم نام آل احمد توجهم را جلب کرد و مادر سری تکان داد و گفت "خواهرش بود" در جواب پرسشم. هیجان زده شدم؛ از اینکه بابی دیگر در صحبت های لذت بخش من و مادر باز شده که من ساعت ها از او از گذشتگان و خاطراتش از آن ها بپرسم و او هم با صبوری و اشتیاق توضیح دهد و پر از لذت شوم از شنیدن تاریخ شفاهیِ فامیل از زبان عزیزترینم. هنوز یادم هست که مادر از جمله می گفت: "جلال خیلی پر نویس بود؛ دایی جان هم که درگذشته بود جلال در مراسم تشییعش دفتری در دست داشت و قلمی بر پشت گوش!!" گاهی یاد این حرف مادر می افتم و نسل بر صفحه کلید کوب و ساعت ها نمایشگر نشین خودمان و حسرتی می خورم و در فکر فرو می روم و دقایقی بعد دوباره پشت لپ تاپ می خزم....

 می گفتم؛ سیمین که چهار روز پیش رفت پیش جلال، زمان زیادی نمی گذشت از رفتن خاله بزرگم. دو هفته شاید. زنگی زدم از این راه دور به مادرِ در غم خواهر عزادار و گفتم که سیمین هم رفت مادر جان. به تلخی گفت که "آره از پسرخاله ات شنیدم ببه جان" فصل، فصل مرگ بود و من هم پای تلفن از مرگ پرسیدم. از مرگ جلال. گفت" وقتی مرد، رفتیم تهران خانه سیمین دیدنش. می گفت: با جلال رفته بودیم شمال ویلای دوستش. حالش خوب خوب بود. ناهار ماهی داشتیم. یک بعد از ظهر آمد خانه و سر سفره نشست. نارنج ها رو روی ماهی فشرد و شروع کرد به خوردن. یک ربع نشد که بالا آوردو... مُرد...." مادر می گفت او می پنداشت که ساواک او را مسموم سر به نیست کرده حکمن. البته بعدها سیمین در کتاب "غروب جلال" فاش کرد که بر خلاف شمس آل احمد، او معتقد است که توطئه ای در کار نبوده و دلیل مرگ این بوده که جلال در مشروب نوشی افراط می کرد –که سیمین از آن به "نوشابه"(؟) قزونیکا (که ودکایی ایرانی بوده) یاد می کند- و سیگار اشنو هم بسیار می کشید و سیمین علی رغم تلاشش نتوانسته بود او را ترک دهد که هیچ، جلال او را هم سیگاری کرده بود!! گمان می کنم سیمین قصه ما ترجیح داده بود احتیاط کند و در جمع زنان فامیل –که جملگی مذهبی و جلسه ای بودند- قرائت دیگری از مرگ جلالش ارائه دهد. البته که این را به مادر نگفتم و گوشی را گذاشتم....

پ.ن: ببخشید که نوشته اول پر از غم و مرگ بود؛ می گویند شگون ندارد. شما به چشم آکنده شدن عطر سیمین ببینیدش.


برچسب‌ها: سیمین دانشور, جلال آل احمد, ادبیات, مادر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:59  توسط محمدرضا فرحی  |